مرد لونگ قرمز رنگ را دور انگشتان پیچیده بود و بروی زانویش گذاشته بود...متفکرانه سیبل ها پرپشت مشکی رنگش را می جوید..
_ اسی خان با من کاری داشتی؟
مرد استکان چای کمر باریکش را برداشت و یک مقداریش را هورت کشید.. با صدای کلفتش و لحن کوچه بازاریش گفت:
_ اکبر کارت داره، همین الان برو دم خونش ..
سرش را تکان داد مطیعانه گفت:
_ چشم.
از خانه بیرون آمد..اخم کم رنگی بین ابروانش بود..اکبر پدر همان دخترک مو طلایی بود که کارش جا به جا کردن مواد سنگین بود..ولی او با به باد دادن چند دفعه خورده ریزه فکر نمی کرد باز هم این کار را بدستش بسپارند آن هم از نوع سنگین!
کف دستش را محکم بر در زرد رنگ زوار در رفته زد..
_ چه خبره مگه سر آوردی؟
در با صدای گوش خراشی باز شد..مرد دستش به شلوار گشادش بود ..سرش را بلند کرد و خیره شد به چشمانش..
دست به دیوار کنارش گرفت تا ابهتی پیدا کند:
_ اسی خان منو فرستاده..
مرد پوزخندی زد و رفت داخل..دخترک پشت سر مرد وارد حیاط پر اتاشغال شد..
نگاه از اسکلت دوچرخه و بشکه زنگ زده گرفت.. وسط حیاط کنار بند لباسی ایستاد..مرد از داخل خانه بیرون آمد و دمپای پلاستیکی اش را پوشید ،همانطور که آن هار را بروی زمین می کشید به سمت دخترک آمد...کارتی را بسمتش گرفت:
_ برو این آدرس یه مردی به این اسم که روی کارت نوشته کارت داره خودت رو معرفی کن مرده بهت می گه چیکارت داره..
با همان قدم های پر سر و صدایش بسمت داخل خانه برگشت...
دخترک کارت را در دستش جا به جا کرد و خیره شد به نوشته روی کارت سفید رنگ باشگاه بدنسازی...!
کلافه ظربه ای به توپ پلاستیکی جلو پایش زد.. آن مرد چیکار می توانست با او داشته باشد؟!حتما باز هم جا به جا کردن مواد...»
جلو همان در زرد رنگ زوار در رفته ایستاد..با دستای مشت کرده اش به در زد..صدای دویدن از آن طرف در شنید و بعد صدا دخترک از آن طرف در..
_ کیه؟
_ منم ماهان ..
در باز شد..دخترک با همان چهره معصومش پشت در نمایان شد..
_ سلام آبجی ماهان..
دستی به روسری قرمز رنگ دخترک کشید ..لبخندی بر صورت پر ذوق اش زد..
_ سلام گل دختر..
از کنار دختر گذشت وارد خانه شد..
_ مامان هست؟
_ کی بود مریم؟
صدای مادرش از داخل خانه می آمد..کیسه های خرید را به طرف مریم گرفت:
_ ببر تو آشپزخونه ..
لبان مریم کش آمد:
_ ممنون آبجی..
سرش را تکان داد و به سمت در ورودی خانه رفت..نگاه گذارای به اطراف خانه انداخت دیگر خبری از آهن کهنه روی هم تلنبار شده نبود..حیاط خانه بزرگتر شده بود و کنار دیوار تمام گلدان های پر از گل چیده شده بود..صفای خاصی به حیاط داده بود..
کفشایش را در آورد و به زنی که رو به روی در نشسته بود گفت:
_ سلام فاطمه خانوم..
فاطمه خانوم دست بر زانویش گذاشت و از جایش بلند شد..
_ سلام دخترم..
دستش را در دست فاطمه خانوم گذاشت و فاطمه خانوم سرش را بوسید..
_ خیلی وقته سر نزدی بهمون..!
از روی ادب گونه فاطمه خانوم را بوسید و کنارش روی زمین نشست..
_ درگیر بودم وگرنه مگه من بجز شما کسه دیگه ای هم دارم؟
_ چی بگم والا..
نظرات شما عزیزان: